زندگینامه افراد موفقمقالات

زندگینامه لیزی ولاسکوئز از نا امیدی تا موفقیت

در این مقاله ما به تشریح زندگینامه لیزی ولاسکوئز ( Lizzie Velásquez ) می پردازیم و بیان می کنیم چگونه می توان از ناامیدی به موفقیت رسید.

لیزی ولاسکوئز  زمانی یکی از زشت ترین زن های دنیا شناخته میشد اما او تصمیم گرفت که شرایط را به نفع خودش تغییر بدهد و تصمیم گرفت به همه نشان دهد همه چیز به ظاهر نیست و کارهایی که یک فرد می تواند انجام دهد او را معرفی میکند نه ظاهر و چهره ی آن .

همچنین بخوانید:زندگینامه جی کی رولینگ – از کودکی تا طلاق و شهرت

برای مطالعه ادامه زندگینامه لیزی ولاسکوئز با آکادمی بازار همراه باشید.

زندگینامه لیزی ولاسکوئز در کودکی

لیزی ولاسکوئز ( Lizzie Velásquez ) در سال ۱۹۸۹ (۲۲ اسفند ۱۳۶۷) در تگزاس  و در ایالات متحده به دنیا آمد واولین فرزند خانواده‌  بود. او یک ماه زودتر به دنیا آمد و موقع تولد تنها یک کیلو و دویست گرم وزنش بود.

حتی در بیمارستان به والدینش گفته شده بود که امکان دارد دخترشان هرگز نتواند چهاردست‌ و پا برود، راه برود، حرف بزند، فکر کند،و یا هیچ‌ کاری را خودش انجام  دهد.

با اینکه شرایط بسیار سخت بود و اولین بچه ی آن ها ناقص به دنیا می آمد اما آن ها شکایتی نکردند و به پزشکان گفتند که دوست دارند فرزندشان را در آغوش بگیرند و او را نوازش کنند و تلاش خود را برای زندگی بهتر او به کار گیرند .

لیزی می گوید والدینم از کودکی به من اهمیت می دادند و همه ی تلاششان را برای پیشرفت من کردند .

Lizzie Velásquez
زندگینامه لیزی ولاسکوئز

بیماری لیزی ولاسکوئز

لیزی ولاسکونز مبتلا به یک سندروم نادر و ناشناخته است و مبتلایان به این سندروم بدنشان فاقد چربی بوده و هر چقدر هم غذا بخورند به هیچ وجه چاق نمیشوند.

لیزی هیچ وقت وزنش از29 کیلوگرم بیشتر نبوده و حتی به بی اشتهایی هم مبتلا نیست  و درواقع دریافتی انرژی بدنش روزانه ۵۰۰۰ کیلوکالری است.

او باید هر ۱۵ دقیقه غذا بخورد. ولی از تمام غذاهایی که میخورد به هیچ عنوان چاق نمیشود و بدنش حتی مقداری چربی نیز تولید نمیکند او این مشکل را نوعی هدیه ی خدادادی میداند که می تواند هر چقدر که میخواهد بخورد .

در زندگینامه لیزی ولاسکوئز میبینیم که او از سن چهار سالگی چشم راستش نابینا شد و چشم چپش نیز دیده واضحی ندارد اما با همه ی این ها سعی میکند نکات مثبت خود را ببیند و روی آن ها تاکید کند.

او چاق نشدن و کوچک بودن اندامش را مفید می داند و هیچگاه نمیگوید چشمانش نابیناست بلکه او می‌ گوید من دنیا را با یک چشم می‌ بینم و هیچ ایرادی ندارد.

چون در عوض وقتی لنز می‌ خرم به جای پول یک جفت باید پول یکی را بدهم.

شرایط بیماری او شبیه بسیاری از بیماری‌ های خاص دیگر مانند سندرم پروگریا که  در این سندروم فرد به پیری زود رس مبتلا میشود است اما بیماری‌ او لاعلاج یا کشنده تشخیص داده نشده است.

و ازنکات جالب در باره ی لیزی این است که او این است که ظاهراً استخوان‌ ها، دندان‌ ها، و اندام‌ های داخلی بدنش کاملاً از این سندرم در امان مانده و اکنون سالم‌ اند.

دانشنمندان گفته اند او می تواند ازدواج کند و حتی بچه دار شود بدون آنکه بیماری اش به فرزندانش منتقل شود اما متاسفانه لیزی  سیستم ایمنی ضعیفی دارد و آسان بیمار می‌ شود.

آثار لیزی ولاسکوئز

لیزی ولاسکونز در رشته‌ ی مطالعات ارتباطات از دانشگاه تگزاس فارغ‌ التحصیل شده  و تا به امروز موفق به منتشر کردن دو کتاب خود شده و کتاب سومش نیز آماده ی چاپ می باشد.

 اولین کتابش درباره خود زندگینامه‌ لیزی ولاسکوئز است، با عنوان لیزی زیبا؛ داستان لیزی ولاسکوئز است که این کتاب در سال ۲۰۱۰ به دو زبان انگلیسی و اسپانیایی به چاپ رسید.

کتاب دومش را با عنوان ، زیبا باش، خودت باشد را درسال ۲۰۱۲ منتشرکرد و مفهوم آن آگاه‌ کردن مردم از این موضوع است که زیبایی ظاهری هیچگاه مهم نیست و هرکس باید برای آن‌ کسی که هست خودش را دوست داشته باشد.

Lizzie Velásquez
لیزی ولاسکوئز

نقش پدر و مادر در زندگینامه لیزی ولاسکوئز

لیزی در طی صحبت هایش گفته که پدر و مادرش با درک بالایی که داشتند او را مانند کودکی عادی بزرگ کردند و او الان هرآنچه هست و انجام داده  خودش را مدیون  پدر ومادرش می‌ داند.

مخصوصا مادرش که در او  جرئت و اعتماد به‌ نفس ایجاد کرد  که اکنون مقابل تماشاچیانش بایستد و بگوید که زندگی سختی داشته اما به چیز هایی که اکنون به دست آورده می ارزد .

لیزی می‌ گوید من ۱۵۰درصد به صورت عادی بزرگ شدم. به طوری که وقتی به مهدکودک رفتم هیچ تصوری از این نداشتم که چهره‌ ام با کودکان دیگر متفاوت است.

لیزی می گوید در اولین روز مدرسه وقتی برای بازی به سمت کودکان رفتم آن ها به قدری ترسیدند که گویی هیولا دیده باشند اما تصورات لیزی این بود که «من که بچه‌ ی بامزه‌ ای هستم، این دختره چقدر بی‌ ادبه!».

اما تصوراتش برای بهتر شدن رابطه اش با بچه ها اشتباه بود و روز به روز بدتر میشد و همه از او دوری میکردند  اما نمیدانست چرا؟ زیرا او در حق کسی بدی نکرده بود.

وقتی این موضوع را به پدر و مادرش گفت آنها  گفتند که «علتش فقط این است  که از بقیه کوچکتر است ‌ ،  و به او گفتند تو مبتلا به یک سندرم ناشناخته و نادری ولی قرار نیست این سندرم تو را تعریف کند.

پس برو مدرسه، سرت رو بالا بگیر و خودت باش، تا بقیه ببینند تو هم مانند آن ها هستی .

لیزی ولاسکوئز
Lizzie Velásquez

تعریف لیزی از خودش

Lizzie Velásquez می‌ گوید برای خودش مدت‌ ها طول کشید تا تعریف خودش را پیدا کرد. او مدت‌ های زیادی از قیافه‌ ی خود بیزار شده بود.

در زندگینامه لیزی ولاسکوئز بیان میشود که او وقتی صبح‌ ها برای رفتن به مدرسه آماده میشد وقتی جلوی آینه میرفت هنگامی که پاها و دست های لاغر و ضعیفش را میدید ناراحت میشد.

همیشه به این فکر میکرد که اگر این بیماری را نداشت چقد زندگیش عوض میشد لیزی می‌ گوید:همیشه آرزو میکردم که یک روز از خواب بیدار شوم و ببینم قیافه‌ ای عادی دارم.

این تمام چیزی بود که هر روز خواستم وتنها آرزویی که هیچ وقت به آن نمیرسیدم و هر روز از به‌دست‌ آوردنش ناامید شدم.

اما پدر و مادره لیزی تنها حامیان بزرگ او بودند. هروقت ناراحت بود به او امیدواری می دادند و باعث خوشحالیش میشدند .و وقتی خوشحال بود با او خندیدند. و به او آموختند که باوجود داشتن این بیماری و باوجود شرایط بسیار سخت زندگی، نباید اجازه بدهد که این بیماری او را تعریف کند.

باید به یاد داشته باشد که زندگی‌ اش در دستان خودش قرار دارد و خودش تصمیم می‌ گیرد که به کدام‌ سو هدایتش کند. او می‌ داند و می‌ گوید که رسیدن به این نقطه بسیار سخت است.

خاطره تلخ Lizzie Velásquez از دوران دبیرستان

در زندگینامه لیزی ولاسکوئز میبینم وقتی دبیرستان می‌ رفته، روزی ویدئویی از خودش روی اینترنت پیدا می‌ کند که کسی او را «زشت‌ ترین زن دنیا» لقب داده بوده است. چهار میلیون نفر آن ویدئوی هشت ثانیه‌ ای را دیده بودند.

هزاران نفر زیر ویدئو کامنت گذاشته بودند: «لیزی، لطفاً، لطفاً به دنیا لطفی بکن. تفنگی روی سرت بگذار و خودت رو بکش.» او از تماشاچیانش می‌ خواهد به این جمله فکر کنند.

او دریافت که می‌ تواند این ویدئو و نظراتش را عاملی برای افسردگی و خشم کند، یا از آن نردبانی برای ترقی بسازد. با خودش فکر می‌ کند آیا باید اجازه بدهد مردمانی که او را هیولا خطاب می‌ کنند تعریفش کنند؟ یا کسی که پیشنهاد کرده بود که باید او را در آتش سوزاند!

لیزی  کاملا به این نتیجه رسیده  که داشته‌ هایش باید او را تعریف کنند نه نداشته‌ هایش در زندگی  یکی از چشمانش نابیناست اما چشم دیگرش میبیند . زود به‌ زود مریض می‌ شود، اما به جای آن موهای خوبی دارد.

همان‌ روز تصمیم می‌ گیرد برای اثبات  کردن خودش به دیگران هرکاری می‌ تواند بکند تا از همه لحاظ آدم بهتری شود؛و به نظرش بهترین راه برای جواب‌ دادن به آن آدم‌ ها این بود که نکات منفی حرف‌ های‌ شان را بگیرد،  وآن را برعکس کند، و از آنها برای خود  نردبانی برای رسیدن به اهداف بزرگش بسازد.

لیزی به دانشگاه رفت و درسش را تمام کرد و شروع به سخنرانی و انگیزه بخشی به مردم کرد و کتابی هم نوشت .

لیزی تصمیم گرفت به دانشگاه برودمجموعه‌ ای از سخنرانی‌ ها را برای انگیزه‌ بخشیدن به مردم آغاز کند، و کتابی بنویسد. حالا او همه‌ ی این کارها را کرده و برای مردم از راه‌ های رسیدنش به موفقیت می‌ گوید و از رازهای زیبا بودن و خوشحال‌ بودن در زندگی…

شما در صورت تمایل به آشنایی با سایر افراد موفق می توانید به صفحه زندگینامه افراد موفق مراجعه کنید.

مطالب مرتبط

زندگینامه شاهرخ ظهیری صاحب شرکت مهرام و اولین تولید کننده سس مایونز در ایران
زندگینامه پروانه وثوق فرشته ی نجات کودکان سرطانی
زندگینامه جان کوم از فقر تا اختراع واتس اپ
زندگینامه ایندرا نویی رئیس شرکت پپسی و قدرتمند ترین زن جهان
زندگینامه استاین اریک هاگن مردی که با راه اندازی فروشگاه میلیاردر شد
برچسب ها

شقایق معین نژاد

به زندگینامه افراد موفق در سرتاسر دنیا و رازهای رسیدن آن ها به هدفشان علاقه مندم و مایلم نگرش ها و استراتژیهای مهم موفقیتی اونها رو با بقیه به اشتراک بذارم .

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 − 14 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن