مقالاتموفقیت / انگیزشی

داستان مردی که نشانی خوشبختی را از کائنات می‌پرسید – قسمت آخر

آقای الف و دوستش درباره‌ی حسی غریب حرف زدند. حسی که در وجودشان انگیزه و امید می‌دمید. و باعث می‌شد برای شروع روزی جدید اشتیاق چند برابر داشته باشند. احساسی که وقتی در وجودشان پیدا می‌شد عمیقا حال خوبی پیدا می‌کردند. حالی که باعث می‌شد بیشتر تلاش کنند و از انتظار برای لمس رویاهایشان خسته نشوند.

حال خوب مشترک

آن‌ها می‌گفتند این احساس همیشه پیدا نمی‌شود اما بیشتر اوقاتی که منجر به پیدایش یا تشدید آن می‌شود را به خوبی به یاد می‌آورند. مثلا زمانی که با افراد موفق در کار یا زندگی خانوادگی‌شان همنشین می‌شوند و اوقاتی را با آنان می‌گذرانند. پس از اشتراک وقتشان با چنین افرادی احساس بهتری نسبت به وجود و زندگی‌شان پیدا می‌کنند و با ذهن روشن‌تری به مسیر پیش رو می‌نگرند. یا زمانی که خاطرات مشکلات و موفقیت های خود را با کسانی در میان می‌گذارند که با آنان هم مسیر بوده‌اند. چرا که این کار موجب می‌شده از فهمیدن اینکه در ارتکاب خطایی تنها نبوده‌اند نسبت به ادامه‌ی راه امیدوارتر شوند. و می‌دیدند امکان تصویر سازی برای رویایی که در سر دارند تا چه حد فراتر می‌رود و در ذهن بسیاری آدم‌ها جای می‌گیرد.

اوقات بی‌شمار دیگری هم بود که این حس به سراغشان می‌رفت. مثلا وقتی با ترسی روبرو شده و تصمیم می‌گرفتند آن را درونشان از بین ببرند. و به انجام کاری می‌پرداختند که همیشه از آن می‌ترسیدند ولی در نزدیکی خود کسانی را دیده بودند که قادر به انجام آن کار هستند. بدین ترتیب دوباره آن شور عظیم در وجودشان پیدا می‌شد. وقتی برای به پایان رساندن مسئولیتی  که طبق توانایی‌هایشان به آن‌ها سپرده شده بود تشویق می‌شدند تمام ذرات وجودشان لبخند می‌زد و خدا را برای تمام توانایی‌ها و آنچه در وجودشان نهاده سپاس می‌گفتند.

رمز موفقیت در کشف معنا برای خلق معجزه‌ی خوشبختی - تفاوت شادی و معنا
بخوانید

جاده‌ی سرسبز خوشبختی

مثال‌های بی شماری بود که در تمام طول خواب آقای الف میان او و دوستش گفته شد. ناگهان به خود آمدند و سراسر جاده را پر از سرسبزی یافتند. نکند حقیقت خوشبختی همین احساس ناب بود؟ نکند آن دو و یا خیلی از ساکنین روی زمین احساس خوشبختی می‌کردند و خود از آن بی خبر بودند؟ آیا آنچه را که می‌جستند در چند قدمی لحظه‌های زندگی قرار نداشت؟

جاده‌ی سرسبز خوشبختی
جاده‌ی سرسبز خوشبختی

موهبت زندگی

آقای الف از خواب بیدار شد. لبخند پهناوری تمام صورتش را پوشاند. او دقیقا ازینکه از خواب بیدار شده بود چنین لبخند می‌زد. موهبتی که یک روز دیگر نصیب او شده بود. موهبت دیدن نور خورشید و تلاش ناخودآگاه برای طی کردن راهی که در آن قرار گرفته بود. هر چه بیشتر می‌فهمید و هر چه بیشتر کوشش می‌کرد خوشحال‌تر بود. انگار که خستگی در این راه معنی نداشت.

تمرین ذهن برای ثبت آگاهی

البته که لحظه‌هایی در زندگی آقای الف بودند مملو از نوعی احساس شک و تردید و یک جور حالت بی تفاوتی و سردی نسبت به نوری که پشت پنجره قرار داشت و یا آن روزنه‌ای که انتهای راه کاشته بود. اما او تمام این لحظه‌ها را به طرزی باورنکردنی بعنوان اوقاتی کوتاه در میان راه برای استراحت در نظر می‌گرفت. برای کسب انرژی دوباره و تجدید قوا و مرور درس‌های گذشته.

در جاده‌‌ی خوشبختی اهمیت به دانش کسب شده‌ی قبلی و اشتیاق برای اندوختن آگاهی از اتفاقات دیگر در جایگاه ویژه‌ای قرار دارد. نباید فراموش کنیم که مشکلات راه و لحظات شادی آفرین قصد گفتن چیزی را به ما دارند. چیزهایی که بدون مرور دوباره و پرداختن به نکات پوشیده در هر کدام به راحتی امکان از یاد رفتنشان وجود دارد.

اهمیت پرداختن به روی دیگر امید در مسیر موفقیت و خوشبختی
بخوانید

آقای الف فهمیده بود روزها و یا ساعاتی که میان آن میل به تلاش و ساختن ندارد بهترین فرصت برای دوره‌ی آموخته‌ها و تثبیت آگاهی وی است. او این آگاهی را آسان به دست نیاورده بود و بسیار سعی کرده تا اثبات کند شوق لازم برای آموختن درس‌های کتاب زندگی با الفبای منحصر به فرد خوشبختی را داراست. همین کار باعث می‌شد تا دوباره به وضعیت یک مسافر کوشا برگردد. هر چه حالت دلسردی بیشتر ادامه پیدا می‌کرد نشانه‌ای بود برای اینکه او بیشتر به تثبیت آگاهی درونش نیازمند شده است. او می‌دانست زندگی او با هر دوی این حالات معنی یافته است.

ثروت حقیقی ذهن

او گمشده‌اش را پیدا کرده بود و در جاده‌ی خوشبختی خانه‌ی کوچکی داشت. خانه‌ای در ذهن زیبا و امیدوار خود که پذیرای فرصت‌های بی شماری که میهمان وی می‌شدند، بود. او با زندگی به زبانی تازه حرف می‌زد. آن را با نگاهی تازه می‌دید و آداب انتظار برای داشتن هدیه‌ی ارزشمند خوشبختی دائمی را آموخته بود و از هر آنچه موجب آسیب رسیدن به توانای‌های او می‌شد فاصله می‌گرفت. صندوقچه به وقت باز شدن قفلش به او یاد داده بود چه چیزی ارزش سنگین کردن بار روی دوشش را دارد. سنگینی‌ای که به بازوان او قدرت می‌بخشید چون از حقیقت زندگی وجود یافته بود. از آنچه ما را روی زمین فرستاده است. صندوقچه، قلب آقای الف بود.

برچسب ها

گندم شرفی‌فر

ساختم. خود را آنچه که هستم ساختم. خود را دگرگون کردم. شخص دیگری شدم. مسئول سرگذشت خود شدم. مسئول سرگذشت دیگران شدم. سرگذشتی در زمره‌ی سرگذشت‌های دیگران شدم. جهان را در وجود خود ساختم. آگاه شدم./ پتر هانتکه

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. خواندن مطالب جدید و اشارات به مطالب پیشین، در کنار هم و در قالب یک داستان دنباله‎دار، تجربه‎ای بسیار متفاوت و حقیقتاً لذتبخش را برایم رقم زد. برای هدیه‎ی این تجربه از شما بسیار متشکرم.

    صندوقچه‎تان از حقیقت زندگی سرشار باد.

    1. چه خوب که نگاه شما متوجه این اشارات و درونتان باعث لذت شد. من از شما برای هدیه‌ی خوانده شدن متشکرم..
      ممنونم آقا.. همچنین صندوقچه‌ی شما..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − سه =

دکمه بازگشت به بالا
بستن