اهمیت برنامه ریزی در کنار عملگرایی

من اخیرا یک پرسشنامه مربوط به ارزیابی موفقیت فردی را تکمیل کرده ام تا دریابم چه نوع فرایند یادگیری مناسب من و تیپ شخصیتی من است. این ارزیابی بر اساس مدل پیشنهادی آلن مامفورد و پیتر هانی تهیه شده بود و افراد مشتاق یادگیری را به 4 دسته و گروه، طبقه بندی می کرد که عبارتند از فعالان، تفکر کنندگان، نظریه پردازان و عملگرایان. بسیاری از همکارانم هم این تست را انجام دادند و نتایج حاصل نشان داد که من تنها فرد عملگرا در این جمع بودم در حالی که بیشتر آنها در گروه های تفکر کنندگان و عملگرایان جای می گرفتند.

یکی از نتایج مثبت نتیجه من، این بود که نشان می داد من آدمی هستم که در لحظه زندگی می کنم، پر هیجانم، و برای شروع کار و انجام اقدامات لازم، همیشه آماده ام. ضمنا، طبق نتایج به دست آمده، من انسانی با ذهن باز معرفی می شدم که مایل است تجارب و موقعیت های جدیدی را کشف و درک کند. در حقیقت، افرادی که در این گروه جای می گیرند، اهل برنامه ریزی پیش از انجام کار ها، سبک و سنگین کردن گزینه های موجود و طراحی یک راهکار قابل اعتماد برای حل مساله نیستند.

البته، این ارزیابی نکات منفی ای را هم، علاوه بر پریدن وسط گود بدون داشتن آمادگی یا برنامه ریزی کافی، که در واقع جزء لاینفک موفقیت محسوب می شوند، در این باره به من نشان داد؛ طبق این بررسی، من فردی بودم که به دلیل جلب توجه دیگران، حاضر به پذیرش ریسک های زیادی هستم؛ فردی که اگر کار تعیین شده نیازمند جزئیات زیاد بوده یا زمان زیادی بطلبد، خیلی سریع انگیزه و هیجانم را از دست می دهم. فکر کنم همکارانم از اینکه فقط یک نفر “فعال” در گروهشان دارند، بسیار خرسند باشند. البته باید بگویم این نتایج باعث شد من نگران موسسات و سازمان های پرجمعیتی باشم که تعداد افرادی که بدون برنامه ریزی و آمادگی اقدام به کاری می کنند در آنها زیاد و قابل توجه است؛ افرادی درست مانند من.

اهمیت برنامه ریزی و عملگرایی

در بررسی های خودم در همین رابطه، این سوال را از کاربران شبکه های اجتماعی پرسیدم: برای موفقیت یک شرکت و سازمان، کدام یک مهم تر است: عمل یا مشاهده و نظارت؟

به شخصه دریافته ام که بیشتر افراد در گروه های تفکر کنندگان، نظریه پردازان و عملگرا ها جای می گیرند و تعداد فعالان نسبتا زیاد نیست.

برخی از کاربران، با اشاره به اینکه رئیسشان فقط به نتیجه و ارزشی که خلق می کنند اهمیت می دهند، خودشان را در دسته ی فعالان قرار دادند. آنها به این نتیجه رسیده اند که وقتی حسابی کار کنی و از خودت مایه بگذاری، به وقتش، از زحماتتان شما تقدیر خواهد شد؛ همین مساله آنها را به سوی گروه فعالان هدایت کرده است.

با این وجود، اکثر شرکت کنندگان، خودشان را در دسته ی ناظران طبقه بندی کردند. آنها معتقد بودند که بدون نظارت و مشاهده ی شرایط و رویداد ها، ممکن است تصمیم اشتباهی بگیرید؛ باید با چشم باز بدون تعصب و پیشداوری شرایط را ارزیابی کنید؛ صورت مساله را بفهمید تا بتوانید راه حلتان را تفهیم کنید. بعد از آن می توانید سراغ اقدام و عمل بروید.

نکته قابل توجه در برخی پاسخ ها، توجه به ماهیت شغل و حرفه افراد بود. به عنوان مثال، برخی می گفتند اگر شما در مقام یک دانشمند فعالیت می کنید، مشاهده و نظارت حرف اول را در کارتان می زند. برخی دیگر نیز با ایجاد تمایز بین مشاهده و عمل، مشاهده را مرحله اول یادگیری و عمل را مرحله اجرا نامیدند. عده ای دیگر می گفتند در صورتی که زمان کافی در اختیار دارید و عجله ای برای دستیابی به نتیجه ندارید، بهتر است با مشاهده و شناسایی شرایط کارتان را آغاز کنید. اما اگر به لحاظ زمانی معذوریت دارید، مجبورید سریعا دست به عمل بزنید و پس از رفع ضرورت مساله، راه هایی برای کنار آمدن با تبعات اقدام و عملتان پیدا کنید. البته، به کارگیری همزمان این دو، ایده آل خواهد بود.

نکته مشترک در پاسخ ها، البته، این بود که همگی یک صدا می گفتند بدون برداشتن اولین قدم، مسیری هم آغاز نخواهد شد.

در پایان اجازه دهید این مطلب را با پاسخی که یکی از افراد شرکت کننده در جواب این سوال برایم نوشت، به اتمام برسانم: نقطه قوت من، قدرتم در مشاهده و نظارت است؛ اینکه ببینم چه چیزی خوب کار می کند، با چه شخصیت ها و تیپ هایی روبرو هستیم و نقاط ضعف را شناسایی کنم؛ به نظر من، هیچ کدام از این دو گزینه، بر دیگری ارجحیتی ندارد؛ آنچه که مهم است این است که افراد روی نقاط قوتشان تمرکز کنند و سعی کنند بین خودشان و اطرافیانشان هماهنگی لازم را برقرار سازند به نحوی که نقاط ضعف همدیگر را پوشش دهند.

نظر شما چیست؟ شما چه طور فکر می کنید؟

 

مطالب مرتبط:

1397/1/22 16:36:00 بهمن 15ام, 1396|مدیریت موفق, مقالات|بدون ديدگاه

ثبت ديدگاه

16 + 12 =